Crossroads: Rock & Blues in IRAN + Everything

موسیقی راک و بلوز در ایران و جهان + همه چیز

آمده ام از مملكت شكايت كنم
نویسنده : یاشار - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳
 

اين مطلب را در روزنامه خواندم و ديدم جالبه. گفتم حتما نبايد در باره موسيقی باشه. ميدانم که خيلی از شما به اينچنين مسائل و شايد هم خيلی فجيع تر از اين برخورد کرده ايد،  بروز اين چنين مسائلی داد انسانها را در مياورد ولی در اينجا صدای هيچکس در نمياد !!! 

اين مطلب به عنوان :اگر به جاى تخم مرغ سنگ بود ، در روزنامه شرق چاپ شد.

حسن نمك دوست تهرانى*:مدام به اين فكر مى كنم كه اگر به جاى تخم مرغ يك تكه سنگ بود، آيا الان چيزى از صورت سارا باقى مانده بود؟

موقعى كه كنار خيابان «پاتريس لومومبا» روى دست لرزان مادرش آب مى ريختم تا تخم مرغ پاشيده شده را از سر و صورت سارا پاك كند، گريه نمى كرد دختركم ، طفلكى چشمانش را بسته بود، ناله مى كرد و مى لرزيد.

ساعت يازده شب بود. مادرش رانندگى مى كرد. من هم بى خيال كنار او نشسته بودم. سارا در صندلى عقب فرو رفته بود و كم كم مى خوابيد. موتور سيكلتى با سرعت زياد نزديك شد. دو جوان بودند با لباس تيره. پشت سرى روى ترك موتور نيم خيز شد و فرياد زد. فرياد شادى نه. از پشت سر صداى انفجارى آمدما را ميخكوب كرد. به عقب كه برگشتيم سارا بود و تكه هاى شكسته تخم مرغ بر سر و رويش. بهتم زد. مادر سارا و سارا هم. ناگهان سارا شروع به گريه كرد و لرزيدن گرفت. تا صبح در خواب ناله مى كرد و مى لرزيد.

وقتى سر و صورتش را پاك مى كردم تازه به صرافت افتادم كه مثل فيلم هاى پليسى برگرديم و دنبال آن دو نفر بگرديم، اما در آن مجال حتماً چند تخم مرغ ديگرى هم پرت كرده بودند. به سرم زد اى كاش سر و صورت سارا را پاك نمى كردم، به كلانترى مى رفتيم، او را به افسر نگهبان نشان مى دادم و مى گفتم آمده ام از مملكت شكايت كنم. و وامى داشتمش در جايى ثبت كند كه ساعت يازده شب يك نفر آمده است و مى گويد از مملكت شكايت دارد. فكر كردم او كه تقصيرى ندارد. كسى است مانند من و شايد نگران سارايش. اگر مى گفت بايد خدا را شكر كرد كه به جاى تخم مرغ، سنگ نبود، جوابم چه بود؟

تازه به يادم آمد كه همان صبح در روزنامه خواندم كه عده اى در شاهرود با تيغ موكت برى به جان زن ها افتاده اند. ناگهان لرزيدم. ساعت يازده شب بود، خيابان تاريك و بالنسبه خلوت. همسرم رانندگى مى كرد و من در كنار او نشسته بودم. ساراى پنج ساله را هم نمى شد از بيرون ديد. تخم مرغ كه پرت شد، خنده و لوده گرى در كار نبود. براى دوره آموزش روزنامه نگارى هم كه در يزد بودم شنيدم جوان ها نبايد شب دير وقت در خيابان هاى خلوت قدم بزنند چون ممكن است ناگهان از پشت سر موتورسوارى محكم به آنها لگد بزند. ما كه جوان نبوديم.

اما خب از فاصله اى كه تصميم مى گيرند تخم مرغ را پرت كنند كه نمى توانند در خطوط چهره آدم ها دقيق شوند و سن و سال شان را تخمين بزنند. عقل مكانيكى تنها مى بيند كه يك زن آن موقع شب رانندگى مى كند و مردى هم كنار او نشسته است... همه اين فكرها در يك آن از ذهنم گذشت.

نزديكى هاى صبح به ياد حرف دوستم افتادم كه مى گفت من اصلاً كابوس نمى بينم، چون در كابوس زندگى مى كنم. خدا خدا كردم صبح كه سارا از خواب بيدار شد هيچ چيز از كابوس شب پيش به يادش نمانده باشد. خدا را شكر تخم مرغ بود و سنگ نبود.

حالا صبح است و با صداى بلند مى نويسم من از اين مملكت شكايت دارم. هر چند وقت يك بار موتورى به كار مى افتد كه مى خواهد زندگى، شادى، بودن و ميل ماندن را در آدم ها نابود كند؛ موتور مرگ! اما بس است ديگر؛ بس است.

از پاتريس تا خانه مان سارا را بغل كرده بودم. حرف نمى زد. چند بار فكر كردم كه خوابيده است، اما نخوابيده بود. نزديك خانه كه شديم ناگهان با گلوى بغض گرفته گفت كه خيلى آدم هاى بدى بودند. با لحن كودكانه اش گفت كه ورود ممنوع هم مى آمدند! دلم تلخ تر گرفت.

*عضو هيأت علمى گروه ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايى


 
comment نظرات ()